![]() |
![]() |
|
|
میگن امشب شب آرزوهاست...
پس از خدا می خوام که همه به آرزوهای خوبشون برسن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 22:7 توسط درنا |
|
|
سلام تو این مدتی که نبودم خیلی چیزا عوض شده... منی که دیگه قصد نداشتم درسمو ادامه بدم و به کاردانی قانع شده بودم با یه تماس سمانه (دوست دوران کاردانی شیراز) راضی شدم تو امتحان علمی- کاربردی شرکت کنم، بعدشم قرار شد دوتامون با هم درس بخونیم که نشون به اون نشون که هر وقت من زنگ میزدم بهش یا اون زنگ می زد میفهمیدیم که هیچ کدوممون هیچی نخوندیم!!!!! خلاصه اینکه امتحان و دادیم و از قضا جفتمون هم اولین انتخابمون که کرج بود قبول شدیم... به هر حال حالا اینجام... سه روز در هفته کلاس دارم و بقیه روزها بیکارم... البته دنبال کار تو رشته خودم می گردم... دانشگاهمون هم ای ... بدک نیست، همین قدر که دوباره برگشتم تو جو کلاس خیلی خوبه... از دانشگاه بیشتر واستون میگم چون ماجراها داره... خوب تا روزهای بعد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 تیر1387ساعت 13:48 توسط درنا |
|
|
چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم نگاه خیس تو کو؟! گوش گوش، دو تا گوش دو دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو یادم تو را فراموش... چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من! دق می کنم، میمیرم اگه دور بشی از من دست دست، دو تا پا یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیج جا؟! من ؟ من؟ یه عاشق همون مجنون سابق...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 22:30 توسط درنا |
|
|
سلام...
من اومدم ... بعد از مدت ها... نبودم چون: ۱-کامپیوتر نداشتم۲-حال و حوصله وبلاگم و نداشتم چون مطالب قبلی که نوشته بودم یاد مسائل گذشته می افتادم... بگذریم... حالا اومدممممممممم... پس سلام به همه دوستای قدیمی و اونایی که تازه می خوام باهاشون آشنا بشم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 22:24 توسط درنا |
|
|
می نویسم:
" د ی د ا ر " تو اگر بی من و دلتنگ منی... یک به یک، فاصله ها را بردار!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 15:50 توسط درنا |
|
|
گفتی شاید از من که جدا شدی یه چند روزی ناراحت باشی و بعد فراموش می کنی...
گفتم خیلی بی انصافی.... دیگه نتونستم طاقت بیارم و دو قطره اشک اومد پایین... گفتی بی انصاف نیستم، نمی خوام زیادی خودمو تحویل گرفته باشم... گفتم چرا تا حالا نگفته بودی چقدر دوستم داری؟ گفتی چون اگه گفته بودم این دو قطره اشک الان خیلی بیشتر بود... گفتم ... گفتی... ولی افسوس که فایده ای نداشت... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 22:30 توسط درنا |
|
|
چه غمگینم...
با وجود تلاشی که میکنم تا فراموش کنم. ولی مگه میشه؟ همه چیز مثل اون فیلمهایی که اینقدر دوسشون داشتی مدام تو ذهنم تکرار میشه... به اولین دیدارمون فکر میکنم... در واقع اولین باری که با هم رفته بودیم بیرون... من مثل همیشه در مقابل تو کم حرف بودم و تو بلاخره صدات در اومد و گفتی: می خوام بدونم توانایی اینو داری که اندازه نفیسه دوست داشته باشم؟ میدونی که نفیسه رو خیلی دوست دارم... من هیچی نگفتم... و تو از ترس اینکه نکنه ناراحت شده باشم و از فردا جواب تلفناتو ندم ... وای چه روزایی که گذشت و تو از اون سر تهران میومدی، بدون هیچ شکایتی... ولی همه چی تموم شد... حالا به آخرین دیدارمون فکر می کنم... چه سنگین بود بغضی که نباید جلوی تو میشکست...چون میدونستم از گریه بدت میاد. چه احمق بودم که فکر می کردم دوستم نداری!!!!!!! چه کوته فکر بودم که فکر میکردم برات مهم نیستم چون از علاقه ات بهم چیزی نمی گفتی...ولی افسوس که فقط روز آخر فهمیدم که اینقدر دوستم داشتی که به ازدواج فکر می کردی...و فقط به خاطر اینکه منو وابسته تر نکنی چیزی نمیگفتی!!!!! چه بچه گانه تصور می کردم هنوزم نفیسه رو از من بیشتر دوست داری!!!! نفیسه ای که خودم انداخته بودمش تو دامنت!!!!! ولی دریغ که نمیدونستم تو خیلی وقته اونو گذاشتی کنار، یا به قول خودت پیچوندیش!!!!!!! نمیدونم ... ولی یه احساسی بهم میگه برمی گردی... شاید خیلی دور از عقله ولی میدونم که برمی گردی... هر روز هزار بار برات دعا میکنم تا خوب بشی...نه به خاطر اینکه برگردی پیشم... فقط چون یه جوون خوبی که لیاقت یه زندگی خوب رو داره.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 22:43 توسط درنا |
|
|
سلام.....
عید همگی مبارک.......... امیدوارم که سال خوبی داشته باشید..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 14:27 توسط درنا |
|
|
گاهی چه زود دیر میشه...........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 22:1 توسط درنا |
|
|
سلام به همه دوستای گلم
عیدتون مبارک... از غیبت زیادی که داشتم شرمنده. ولی این چند وقته این قدر سرم شلوغه که فرصت هیچی رو ندارم. حدود 3 ماهه که میرم سر کار(هوراااااااااا) ولی اینقدر کارم زیاده که شبها خیلی خسته برمیگردم و بیشتر روزهای جمعه هم سر کارم.... البته یه چند وقتی هم هارد کامم ویروسی بود و داده بودم به یه آدم خوش قول که یه دوماهی من رو علاف کرد.... به هر حال خوشحالم که باز برگشتم... شیشه عطر بهار لب دیوار شکست و هوا پر شد از بوی خدا همه جا آیت اوست؛ دیدنش آسان است سخت آن است، نبینی او را... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 دی1385ساعت 12:15 توسط درنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل ستاره را به نام نور كوه را به نام سنگ دل رميده مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا به نام كوچكم صدا بزن ..... |
| پیوندهای روزانه |
|
شاهپور عاشقىها دروغه farzadis با مهرداد آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|