تبليغاتX
ساداکو و هزار درنای کاغذی

تاريك

چه جاي ماه ،
كه حتي شعاع فانوسي
درين سياهي جاويد كورسو نزند
به جز طنين قدمهاي گزنه ي سرمست
صداي پاي كسي
سكوت مرتعش شهر را نمي شكند .

به هيچ كوي و گذر
صداي خنده ي مستانه اي نمي پيچد.

ـ كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟
چراغ ميكده ي آفتاب خاموش است !

               فريدون مشيري

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 12:13  توسط درنا | 

Kiss on the hand.... I adore you. Kiss on the cheek... I just want to be friends. Kiss on the neck... I want you. Kiss on the lips... I love you. Kiss on the ears...I am just playing. Kiss anywhere else... lets not get carried away. Look in your eyes... kiss me. Playing with your hair... I can't live without you. Hands on your waist... I love you too much to let you go.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 12:44  توسط درنا | 

سلام به همه دوست جونا.

خوب خوب هستين؟ سر حال و خوشحال؟ خوب خدا رو شكر.

من بعد از چند روز خوش گزراني در شيراز و داراب ، برگشتم خونه. جاتون خالي اين چند روز خيلي خوش گذشت. با چهارتا ديگه از دوستام همگي با هم رفته بوديم براي تصفيه حساب دانشگاه.

البته به اسم اون بود ولي بيشتر به خاطر اينكه هم ديگه رو ببينيم رفتيم. سودي از شمال اومد تهران و با هم رفتيم شيراز و نرگس و ساغر هم از شيراز اومدن و با هم رفتيم داراب. فاطي هم كه طاقت نيوورد و خودشو رسوند به ما. خلاصه 5 تايي تو دانشكده ميگشتيم و براي همه سوال شده بود كه چي شده كه ما همه با هم رفتيم اونجا. و البته يه جورايي هم يادآور خاطرات شده بوديم و همه ياد پارسال افتاده بودند و ميگفتن: داريم دنبال بقيه بچه‌هاي فارغ‌التحصيل ميگرديم.

ولي خودمونيم چه قدر اين بچه ‌هاي ورودي جديد با ما فرق ميكنن. خيلي با هم رله بودن، ما اون موقع‌ها حتي اسم آقايون همكلاسي هم به زور بلد بوديم، اينا همشون با هم دوست بودن. به قول بچه‌ها ما بي عرضه بوديم.!!!!!!!!!

خلاصه اينكه خيلي خيلي  خيلي خوش گذشت. البته 5شنبه هم اومديم شيراز و بعد از خوردن يك كلم پلو شيرازي (كه من عاشقشم) در خانه نرگس‌اينا، رفتيم حافظيه........

واييييييييي من كه از حافظيه سير نميشم.

به هر حال بعد از همه اين ماجراها : من برگشتم.......
+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 12:26  توسط درنا | 

سلام

امروز دارم ميرم شيراز براي تصفيه حساب دانشگاه . در نتيجه يه چند روزي نيستم كه مطلتب بنويسم. تا بعد از مسافرت ........باي باي

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 11:45  توسط درنا | 

ستاره

براي هر ستاره اي كه ناگهان
در آسمان
غروب مي كند
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
خيال آن كه آسمان
هميشه و هنوز
پر از ستاره است
چاره است

 

              محمد زهري

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 12:31  توسط درنا | 

سلام

اميدوارم امروز حال همتون خوب باشه،آخه من امروز خيلي سر حالم. چون كه همين الان با يه دوست جون قديمي كلي حرف زدم و حسابي اطلاعات بهم داد. آخه اون كارشناسي قبول شد و حالا اخبار اونجا رو ميده. بالاخره يكي بايد اين حس كنجكاوي (فضولي) ما رو جواب بده ديگه!!!!!!!!

البته الان يه كم تو شوك هم هستم.....

موندم چه طور يه نفر ميتونه به اين زودي عشقشو فراموش كنه ؟؟؟؟؟ اِ اِ اِ اِ.........انگار همين ديروز بوداااااااا كه جلوي ما زار ميزد كه چرا دختر بيچاره بهش جواب رد داده !!!!!!!!

هنوز يك سال از اون موقع نگذشته‌ها ، كه امروز خبردار شدم در كمال پررويي رفته خواستگاري يكي ديگه!!!!!!!!(كه البته اين يكي هم ضايش كرده). ميگم پررو چون هنوز هم با اون دختر پارسالي رابطه داره و هنوز كه هنوزه براش mail هاي عاشقانه ميفرسته و اون بيچاره رو خر ميكنه!!!!!!!

يه چيزي رو ميدونين؟ اين دختر و پسري رو كه ميگم هر دو از همكلاسي‌هاي پارسال من هستن، و از بخت بد اون دختر بيچاره دوست صميمي منه.....در نتيجه من از كل مسائلي كه بين اين دوتا پيش اومد خبر دارم!!!!!!

يه وقتايي كه اين چيزا رو ميبينما حالم از هرچي عشقه به هم مي خوره.........و از هرچي پسر اين طوري(با ارض معضرت از آقا پسراي خوب).

من كه ديگه موندم چي بگم؟؟؟؟؟؟؟

شما چي ميگين؟ با همچين آدمايي چه كار ميشه كرد؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 11:30  توسط درنا | 

تو را به دادگاه خواهند كشيد...

شايد به حبس ابد محكوم شوي

جزييات جنايت معلوم نيست

اما،

اثر انگشتت را ...

روي قلب شكسته‌اي يافته‌اند!!!


 

به نداي درونت گوش بسپار.

حرفهايش را جدي بگير!

ايمان بياور كه اين سرباز كوچك؛

خواب اسطوره شدن ديده است!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 8:49  توسط درنا | 

وقتي كه من بچه بودم

وقتي كه من بچه بودم
پرواز يك بادبادك
مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلك
تا
نارنجزاران خورشيد
آه
آن فاصله هاي كوتاه

وقتي كه من بچه بودم
خوبي زني بود
كه بوي سيگار ميداد
و اشكهاي درشتش
از پشت آن عينك ذره بيني
با صوت قرآن مي آميخت

وقتي كه من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرك
شبها
در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف
آواز مي خواند

وقتي كه من بچه بودم
لذت خطي بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پير رنجور
آه
آن دستهاي ستمكار مظلوم

وقتي كه من بچه بودم
مي شد ببيني
آن قمري ناتوان را
كه بالش
زين سوي قيچي
با باد مي رفت
مي شد
آري
مي شد ببيني
و با غروري به بيرحمي بي ريايي
تنها بخندي

وقتي كه من بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناكت
سرشار باشد

وقتي كه من بچه بودم
زور خدا بيشتر بود

وقتي كه من بچه بودم
بر پنجره هاي لبخند
اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند
آه
آن روزها گربه هاي تفكر
چندين فراوان نبودند
وقتي كه من بچه بودم
مردم نبودند

وقتي كه من بچه بودم
غم بود
اما
كم بود

 

              اسماعيل خويي

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 13:28  توسط درنا | 

 

 

 

 

 

 

 

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود 

              وين راز سر به مهر به عالم سمر شود  گوييند سنگ لعل شود در مقام صبر

                آري شود و ليك به خون جگر شود

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 14:45  توسط درنا | 

به ياد ساغر عزيز...

 

فهميد دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـميد

از حجــم اقيــانوس دردم شبنــــــمی فهميد

 

می گفتي˜ جــايی دلم دنبال آهويی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـميد

 

اين كولي زيبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتي كه می آمد تمــام ˜كـوچه می فهميد

 

اوداشـت هفـــده سـال- يا كمتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهميد

 

امسـال هــم وقتـی كه آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی ˜كه آمـد عالــمی فهميد:

 

مـو فالـگيرم... اومدم فالت بگـيـرم.... هـا

فهــمـيد دارم اضـطرابی ، ماتـمـی  فهــميد

 

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آن كه هـذيان بشـنود از مـن ˜می فهميد

 

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن  كور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـميد

 

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آيينه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهميد

 

بـا اينهـمـه او ˜كــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـيد

 

مــی خـــوانــد از آييـــنه راز مــاه را امـا

يك˜ عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهميد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 10:57  توسط درنا | 
 http://naini.com/clips/sakine.html hatman negah konid va be yade eshgheton biuftin
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 21:32  توسط درنا | 

به ياد شبهاي خوابگاه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 12:32  توسط درنا | 

سلام

امروز هم مثل خيلي روزاي ديگه دلم هواتو كرده.تويي كه اينقدر دوست داشتم كه حاضر شدم به خاطر راحتي تو ازت بگذرم. خيلي دلم ميخواد يه بار ديگه ببينمت .

نميدونم منو بخشيدي يا نه . ولي خداي من شاهده اگه گفتم برو و ديگه زنگ نزن، به خاطر اين بود كه بيشتر از اين نميتونستم شاهد سختي كشيدنات باشم.شايد فكردي تا پام رسيد دانشگاه و چشمم به چهارتا آدم افتاد تو رو فراموش كردم !!!!! ولي نفهميدي كه من اصلا دلم نمي اومد حتي به كس ديگه اي فكر كنم...

آره عزيز هميشگي، دلم خيلي برات تنگ شده، ميدوني چرا اينقدر وابستت بودم ؟ چون تو تنها کسی بودي كه منو به خاطر خودم مي خواستي . و به همين دليل بود كه به خاطر من سختيها رو تحمل مي كردي و هيچي هم نمي گفتي.

كاش ميشد پيدات كنم و با صداي بلند بهت بگم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 12:43  توسط درنا | 
 

يه جمله زيباي انگليسي هست كه ميگه :

If You Love Something , Set It Free , If It Comes Back To You , Its Yours . If It Dosen't , It Was Never Meant To Be.

معنيش اينه:

اگه يه چيزي رو دوسش داري آزادش كن ، بزار بره ، اگه برگشت پيشت ، بدون كه مال تو بوده و هست. ولي اگه برنگشت ، بدون هرگز مال تو نبوده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 10:3  توسط درنا | 

درياـصبور و سنگين

        مي خواند و مي نوشت:

ـ«....من خواب نيستم !

         خاموش اگر نشستم

              مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم ؛

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !»

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 12:27  توسط درنا | 

در زمانهاي بسيار دور وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند‌، آنها از بيكاري خسته شده بودند .

روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند و خسته تر و كسل تر از هميشه .

ناگهان ذكاوت گفت: بياييد يك بازي بكنيم ، مثلا قايم باشك . همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد: من چشم مي گزارم ، و از آنجا كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگزارد و به دنبال آنها بگردد.

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن ...يك...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان كرد.

اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.

هوس به مركز زمين رفت.

دروغ گفت: زير سنگي مخفي مي شوم ، اما به ته دريا رفت.

طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.

و ديوانگي مشغول شمردن بود، هفتاد و نه... هشتاد...همه پنهان شده بودند، به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.

و جاي تعجت هم نيست چون همه ما مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد...نود و پنج...نودو شش...

هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام ...و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود، چون تنبلي، تنبلي اش شده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان شده بود. دروغ ته دريا، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق. او از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه كرد، تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل سرخ است.

ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد. عشق از پشت بوته بيرون آمد، با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند، او كور شده بود.

ديوانگي گفت: من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم ؟.

عشق پاسخ داد : تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري كني، راهنماي من شو .

و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1384ساعت 22:9  توسط درنا | 
سلام
اين اولين باريه كه ميخوام تو وبلاگم حرف بزنم .
خوب راستش در حال حاضر خيلي تنهام . دلم گرفته . هيچ كس نيست كه باهاش درد و دل كنم .
آخه  از اول مهر ديگه دانشگاه هم نميرم . چونكه كارشناسي قبول نشدم.
دلم حسابي براي شيراز تنگ شده . همچنين براي داراب .هر چي باشه 2سال اونجا بودم. شايد مسخره به نظر برسه كه مني كه بزرگ شده تهرانم و تا قبل از قبول شدنم حتي حاضر نبودم اسم جايي ديگه جز تهران رو بشنوم ‍‌‍ حالا اين طوري واسه يه روز تو اون (به قول خودمون ) خراب شده بودن دارم له له ميزنم.
اين روزا به هركي ميگم دلم براي اونجا تنگ شده ميخنده و ميگه : راستشو بگو اونجا كيو داشتي كه دلت براش تنگ شده . اما نميدونن كه تو اون همه آدمي كه اونجا بود تعداد اونايي كه ميشد بهشون نگاه كني از انگشتاي دست هم كمتر بود !!!!!!!!
حالا اينجا خيلي تنهام . دوستام همه شيرازن . دوستاي دبيرستانيم هم كه تهرانن هر كدومشون مشغول درس و دانشگاه و ... هستن .
براي امروز ديگه بسه . تا بعد.......
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 12:37  توسط درنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
كوه را به نام سنگ
دل رميده مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام كوچكم صدا بزن .....


پیوندهای روزانه
شاهپور
عاشقىها دروغه
farzadis
با مهرداد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM