![]() |
![]() |
|
|
بلند ترين شب سال را يلدا يا تولد خورشيد (sun born) مينامند. در اين شب همه مردم ايران زمين دور هم جمع ميشوند و تا پاسي از شب گذشته با لسانالغيب راز دل ميگويند. يلدا شب اول زمستان و شب آخر پاييز است كه اول جدي و آخر قوس باشد و آن درازترين شب هاست در تمام سال و در آن شب و يا نزديك به آن شب، آفتاب به برج جدي تحويل ميكند و گويند آن شب به غايت شوم و نا مبارك است. كلمه يلدا از زبان سورياني به معني تولد گرفته شده است. در آيين زرتشت، در اين شب اهريمن ناكام است و از روزهاي بعد روشنايي پيروز است در پي بلند شدن روزها و افزوني روشنايي روز. بنابراين خانوادهها با روشن نگاه داشتن آتش و چراغها ، خورشيد را ياري ميكنند تا در نبرد با تاريكي پيروز شود. دوستان من ، يلداتون مبارك. شب يلدا خوش بگذره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 14:1 توسط درنا |
|
|
زن از منزل خارج شد و در جلوي حياط نظارهگر سه پيرمرد با ريشهاي سفيد و بلند شد. زن گفت: شما را نميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد ، داخل شويد و چيزي بخوريد. پيرمردان گفتند: آيا همسرت منزل است؟ زن گفت: خير بيرون است. سپس گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر به خانه بازگشت زن تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت : حال برو به آنها بگو من خانه هستم و آنها را دعوت كن . سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيم با هم داخل شويم . زن علت را جويا شد و يكي از پيران گفت: اسم او ثروت است و به يكي ديگر از دوستانش اشاره كرد و گفت: او موفقيت است و من نيز عشق هستم . حالا برو و با همسرت تصميم بگيريد كدام يك از ما وارد شويم؟ زن ماجرا را به همسرش گفت . شوهر كه بسيار خوشحال شده بود با هيجان گفت : بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايي كنيم. اما زن مخالفت كرد و گفت : چرا موفقيت را نپذيريم ؟ . در اين بين عروسشان گفت : بهتر نيست عشق را پذيرا باشيم و منزلمان را سرشار از عشق كنيم؟ سپس شوهر به زن نگريست و گفت: بيا به نصيحت عروسمان گوش كنيم . برو و عشق را دعوت كن. سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد و مهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان راهي خانه شد ، سپس آن دو نيز وي را همراهي كردند. زن با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت كردم .! در اين بين عشق گفت: اگر شما دارايي يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون منتظر بمانند، اما زماني كه شما عشق را پذيرا شديد هر جا كه من ميروم آنها نيز همراه من ميآيند. هر جا كه عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 13:56 توسط درنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آذر1384ساعت 12:10 توسط درنا |
|
نظر بده ده........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آذر1384ساعت 11:23 توسط درنا |
|
|
آيدا در آينه لبانت به ظرافت شعر شهواني ترين بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميكند كه جاندار غارنشين از آن سود ميجويد تا به صورت انسان درآيد. و گونههايت با دو شيار مورب كه غرور تو را هدايت ميكنند و سرنوشت مرا كه شب را تحمل كردهام بي آنكه به انتظار صبح مسلح بوده باشم. و بكارتي سربلند را از روسبيخانههاي داد وستد سر به مهر باز آوردهام. هرگز كسي اينگونه فجيع به كشتن خود برنخاست كه من به زندگي نشستهام ! و چشمانت راز آتش است، و عشقت پيروزي آدمي است هنگامي كه به جنگ تقدير ميشتابد. و آغوشت اندك جايي براي زيستن اندك جايي براي مردن، و گريز از شهر كه با هزار انگشت به وقاحت پاكي آسمان را متهم ميكند. كوه با نخستين سنگها آغاز ميشود ، و انسان با نخستين درد ، -در من زنداني ستمگري بود، كه به آواز زنجيرش خو نميكرد- من با نخستين نگاه تو آغاز شدم. توفانها در رقص عظيم تو به شكوه مندي ني لبكي مينوازند ، و ترانه رگهايت آفتاب هميشه را طالع ميكند. بگذار چنان از خواب برآيم كه كوچههاي شهر حضور مرا دريابند. دستانت آتشي است و دوستاني كه ياري ميدهند تا دشمني از ياد برده شود. پيشانيت آيينهاي بلند است تابناك و بلند ، كه خواهران هفتگانه در آن مينگرند تا به زيبايي خويش دست يابند . دو پرنده بيطاقت در سينهات آواز ميخوانند. تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد، تا عطش آبها را گواراتر كند؟ تا در آيينه پديدار آيي عمري دراز در آن نگريستم من بركهها و درياها را گريستم. اي پريوار در قالب آدمي كه پيكرت جز در خلواره نادرستي نميسوزد ! حضورت بهشتي است كه گريز از جهنم را توجيه ميكند درياهايي كه مرا در خود غرق ميكند تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم. و سپيده دم با دستهايت بيدار ميشود. احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آذر1384ساعت 11:57 توسط درنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آذر1384ساعت 12:35 توسط درنا |
|
|
وقتی که گفتم ای عزيز؛ من دوستت دارم هنوز خنديدی و گفتی به من؛ درعشق من اينک بسوز گفتم برای خاطرت من مثنوی ها گفته ام گفتی که شعرت کهنه بود من شهر نو ميخواستم گفتم هوای خاطرم در ياد تو پر می زند گفتی برو من خسته ام يادم به تو سر ميزند من تا سحر ماندم ولی گويا که در يادت نبود گفتی که راهت دور بود دل جای ديگر رفته بود زيبای من؛ من بارها ليلا و مجنون خوانده ام ليلای تو اينک منم مجنون عشقت مانده ام رفتی ز پيشم بی وفا ليلای دوم داشتی کردی فدای ليلی ات هرچه زمن کم داشتی من از برای ماندنت قلبم گرو بگذاشتم قهرت باهانه بودو بس من هيچ كم نگذاشتم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آذر1384ساعت 12:30 توسط درنا |
|
|
عشق حقيقي ، به مرور زمان دگرگون ميشود ، رشد مي كند و روشهاي تازهاي براي ابراز خود مييابد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 21:52 توسط درنا |
|
|
خدا حافظ اي دوست دعا كن برايم دعا كن كه فردا پريشان ، پشيمان نيايم خداحافظ اي خانه سرد و خالي كه ديگر نبيني شب غصهها ، شب گريههايم جدا از تو اي بغض غريبي گرفته صدايم ، گرفته گلويم كجا ميتوان رفت بي تو اي خوب؟ كه تنها به دنيا تويي آشنايم خداحافظ ، اما بدان تا هميشه به ياد تو هستم ، به ياد تو هستم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 14:52 توسط درنا |
|
بچه ها كارتون الفي يادتونه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 21:17 توسط درنا |
|
|
سلام به همه بروبچ . امشب حالم خيلي خوبه. چونكه ديروز خونه نياز جونم بودم(يه دوست 10 ساله). كلي حرف زديم و حسابي سبك شديم .(آخي ي ي ي...ش).تازه امروز ماشين هم خريديم(هوراااااااا). فعلا باي باي. زندگي با همه وسعت خويش محفل ساكت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست اضطراب و هوس و ديدن و ناديدن نيست، زندگي جوشش و جاري شدن است زندگي كوشش و راهي شدن است. از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي كه خدا ميداند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 21:1 توسط درنا |
|
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آذر1384ساعت 14:21 توسط درنا |
|
|
در اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است! بيا ره توشه برداريم قدم در راه بگذاريم ، ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آذر1384ساعت 12:12 توسط درنا |
|
|
سلام ... اين نوشته خيلي اضطراري بود ، به همين خاطر تا خبر بهم رسيد تصميم گرفتم بنويسم شايد بهتر بشم. واي همين الان يك دوست جون عزيزي زنگ زد كه 12 سال ما با هم دوستيم. اون الان اراك درس ميخونه . ما مثل دوتا خواهريم ، شايدم نزديكتر. الان حسابي تو شوكم، چون خبر عقدش رو بهم داد. خيلي جا خوردم . البته در جريان كارهاش بودم كه با يكي دوسته و اومده خواستگاري و ... و حتي خودم هم تشويقش كردم كه بله رو بگه ، ولي....... يه حس بدي دارم. از يه طرف خوشحالم كه به كسي كه ميخواست رسيد ، اما از طرفي هم خيلي غمگينم. آخه احساس ميكنم خيلي ازم دور شده. حس ميكنم يه عزيز رو از دست دادم. حس ميكنم ديگه مال من نيست. بغض گلوم رو گرفته ، دلم ميخواد گريه كنم. ولي با اين همه ميگم : مهناز جونم مبارك باشه، انشاءالله خوشبخت بشي. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آذر1384ساعت 22:1 توسط درنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آذر1384ساعت 14:58 توسط درنا |
|
|
حالتون خوبه؟ خوش ميگزره؟ جاي همگي خالي ، اين چند روزي كه تهران تعطيل بود رفته بودم شمال. هوا خيلي سرد بود ولي خيلي خوب بود و خيلي هم خوش گذشت. تو يه ويلاي خوشگل رو به دريا بوديم و صبح كه از خواب بيدار ميشديم منظره قشنگي رو ميديديم. خلاصه حسابي از اين دود و دم تهران فرار كرديم و يه نفسي كشيديم. روزهاي خوبي داشته باشيد. باي باي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آذر1384ساعت 10:51 توسط درنا |
|
|
سلام به همه عزیزان همراه
اول از همه این فاجعه بزرگ رو به همگی تسلیت میگم. البته ببخشید دیر شد ولی من تهران نبودم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آذر1384ساعت 21:35 توسط درنا |
|
|
A |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آذر1384ساعت 12:15 توسط درنا |
|
|
سلام به همه دوست جونهايي كه لطف ميكنن و نوشته هاي من رو ميخونن. در بين شما عزيزان. يه دوست خوب هست كه خودش رو به نام (يك دوست) معرفي ميكنه و با نظرات قشنگش من رو دلگرم ميكنه . ولي اين عزيز وب سايتش باز نميشه تا من بتونم مطالب قشنگش رو بخونم و از خجالتش دربيام. از همين جا ميخوام اولا ازش تشكر فراوان بكنم از اين كه اين همه به من لطف داره و دوما ازش بخوام كه يا آدرس وب سايتش رو بده و يا ID ش رو . با تشكر از همه شما، اميدوازم بتونم مطالب بهتري بزارم كه همه خوششون بياد. دوست شما: درنا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آذر1384ساعت 11:48 توسط درنا |
|
يه روزي يه جايي يه جوري يه كسي يه چيزي صبر داشته باش صبر داشته باش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 آذر1384ساعت 12:24 توسط درنا |
|
|
سلام امروز ميخوام براتون داستان ساداكو و هزار درناي كاغذي رو بگم: ساداكو دختر كوچولوي ژاپني بود كه خيلي شاد و سر حال داشت زندگيشو ميكرد، تا اينكه تو سن 12 سالگي بيماري لوسمي (سرطان خون) ميگيره. كه البته از عواقب بمباران هيروشيما بوده . ساداكو تو بمباران فقط 2 سالش بوده ولي ....... بر طبق يك افسانه ژاپني اگه هر بيماري 1000 درناي كاغذي درست كنه، بلافاصله بيماريش خوب ميشه. در زماني كه ساداكو تو بيمارستان بود ، تصميم ميگيره درناها رو درست كنه و تمام اونها رو به سقف اتاقش ميزنه. ساداكو روز به روز بدتر ميشه ولي به درست كردن درناها ادامه ميده. ولي روزي كه 644 امين درنا رو درست ميكنه ديگه نميتونه طاقت بياره و اين آخرين درنايي بود كه ساداكو ميساخت. بعد از مرگ ساداكو ، همكلاسيهاش 356 درناي ديگه درست ميكنن تا تعداد درناها به 1000 برسه . و بعد همه اونها رو با ساداكو به خاك ميسپرند. به اين ترتيب ساداكو به آرزوش ميرسه. اون در قلب همه مردم جاودانه ميشه. چند سال بعد در پارك صلح شهر هيروشيما مجسمه اي از ساداكو در حالي كه يك درناي طلايي در دست گرفته بنا ميشود. البته خدا رو شكر من بيماري خاصي ندارم و تنها دليل نام گزاري وبلاگم هم فقط به خاطر علاقه اي بود كه من از بچگي به اين داستان داشتم. به اميد روزي كه هيچ بچهاي به دليل بيعدالتي نميردو به اميد صلح جهاني.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 آذر1384ساعت 12:27 توسط درنا |
|
|
اشتباه اول من و تو يك نگاه بود عشق ما از اولين نگاه اشتباه بود گر چه باورت نمی شود ولی حقيقتی است اين كه كلبه ی من از غم تو روبراه بود می دويدم و ميان كوچه جار می زدم های های گريه بود و اشك و درد و آه بود گاه گريه می شديم و گاه خنده مثل شوق اين هم از تب همان نگاه گاه گاه بود جنگ بر سر من و خدا و عشق بود و سيب سيب بی گمان در آن ميانه بی گناه بود هر جای شب كه مثل سايه پرسه می زديم ردی از عبور آفتاب و ماه بود آفتاب من تويی و ماه من بگو چرا با حضور آفتاب روز من سياه بود
اهل شكوه نيستم وگرنه آنهمه غروب بر غريبی من و تو بهترين گواه بود زير چتر سايه ی تو خيس گريه می شوم مثل آن زمان كه دل هنوز سربراه بود هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم مانده ام كجا ، كجای كار اشتباه بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آذر1384ساعت 18:55 توسط درنا |
|
|
نامه رياضيدان به معشوق منحنی قامتم تابع ابروی توست خط مجانب بر آن طره گيسوی توست عزيز جفاكار به بطلميوس سوگند كه نيروی عشقت كسر عمرم را معكوس نموده و به خرمن هستيم آتش در زده است.انگار عمر من تابع وفای توست،قامت رعنايم از هجر تو منحنی شده و تير عشقت همچو برداری كه موازی آرزوهايم تغيير مكان داده باشد شلجمی قلبم را ناقص ساخته است و شبهای فراق را كه با حركتی تناوبی تكرار می شوند چنان نحيفم ساخته كه هر گاه به مزدوج خويش در آيينه می نگرم خيال می كنم از زير راديكال بيرونم آورده اند .در دايره عشقت اسيرم و مرزی نمی يابم كه آنی فارغ از خيال تو معادله nمجهولی زندگيم را حل كنم... دوش فيثاغورث را به خواب ديدم كه از وجودسرگشته ام مشتق می گرفت،خدا خدا می كردم كه ريشه ای نيابد تا همشه سيری صعودی به سوی تو پيدا كنم.ناگهان خيال كردم كه تابع نيستم و چون اين سخن با وی در ميان نهادم فرجه لبهايش به مسطحه90درجه از هم به خنده ای جنون آميز گشوده گشت و گفت: -ای حيران وادی سينوس عشق مگر ندانی كه پرانتز وجودت بستگی مستقيم به تغييرات مستقيم دل معشوق دارد ؟... از بی خبری خويش معذرت خواسته از حضرتش بخشايش طلبيدم . هر شب چون بر سطح مستوی بستر پل هايم به هم مماس می شوند و حدی به بی نهايت می يابم تو را می بينم كه با (زيبايی ونوس)به قوه n به سويم ميل داری و زمانی كه شكل بعلاوه پيدا می كنم و دست هايم را برای در آغوش كشيدنت از هم می گشايم در می يابم كه منحنی های آرزو های من و وصال تو نقطه برخوردی ندارد. آنگاه كه بر محور تانژانت نااميدی سرگردانم حاصل عشقت برايم مبدا اميد است و زمانیكه از سينوس های بی وفاييت فاكتور می گيرم از كروشه رخسارت چشمي دلفريب به وفايی مجهول نويدم می دهد. آه!...دلدار بی وفا كه اپسيلون های وعده های تو را در بی نهايت های اميد های خودم ضرب می كنم و از بی وفايی ها و جفا های به تعداد نامحدودت انتگرال می گيرم ،باز هم خوشحال هستم چون حدی دارد و جهت باقيمانده هنوز مثبت است ،بنابراين به خودم حق می دهم اين اميد را داشته باشم كه روزی فرا می رسد كه من با فشاری برابر pكيلوگرم در آغوشت بفشارم و بوسه ای به شدتHگوس از سطح شيبدار رخسارت بر گيرم .لابد از مرور مجموع اين آرزو هابيضی چهره ات با خنده ای تمسخر اميز به دايره می گرايد و می گويی: -تصور تحقق اين آرزوها همچون تصور وجود بی نهايت برای سينوس است و شب چنين خيالی را به صبح از اميد انتظار نمی شد.... ولی اگر می دانستی ه من دريايی از اشك به حدود آسمانها و به عمق درياها برای دوران فراقت مهيا كرده ام چنين خيالی نمی كردم ...آخ!دلدارم...زمانی كه در می يابم صورت كسر وصالت صفر شده و اميد من بر هيچ خواهد بود ،قطره های اشك با تصاعدی هندسی بر انحنای گونه ام نزول می كند و عقربه آمپرسنج قلبم از درجه صد به نوسان در می آيد اما اميدوارم كه جدول جفايت غلط باشد ،چه پارامتر دل هوسبازت هميشه ثابت نيست اما افسوس،حتی با حساب احتمالات هم اميد وصلت از محالات است و در افق انديشه هايت اثری از وفا وجود ندارد... راستی اگر اين حرفها باب ميلت نيست و در سر علاقه ات صدق نمی كند اجازه بده سخن از چيزهای ديگر بر زبان آورم،ولی اين را هم بدان كه در هر حال جفا كاری!... چه زمانی كه قدرت خيالم با هزار بدبختی بين مقادير اميد و وصال علامت مساوی يا حداقل تقريب می زند با عشوه ای عاشق كش مخالفش می سازی... آه!نكند مهرت را در دل من به تنزيل گذاشته ای؟اگر اين فكر را داری بهتر است بدانی كه قلب من سرمايه ای از مهر و محبت به حجم ميليون ها كيلومتر مربع برايت تهيه ديده و تمام دلم بدون حتی يك اپسيلون بيش و كم در اختيار توست . هر زمان كه دستم برای رقم زدن سينوس به جنبش در می آيد آرزو می كنم كه به جای iسينوسu بگذارم و درخشندگی خورشيد بامداد اميد هايم را در وجود آن سه حرف پيدا كنم. عزيزم بيا و بيش از اين با نوك گونيای هجر به دنيای وجودم آسيب نرسان ؛از دايره سرگردانی به هذلولی اميدی انتقالم ده كه لااقل مجانبی به نجات داشته باشم شايد ندانی هر قدر كه زاويه جفايت گشوده تر می گردد سينوس شادی من نيز سيری نزولی به سمت صفر پيدا می كند. ديگر بيش از اين به فرمول وجودت دست نمی برم ولی اميدوارم كه طالس بزرگ دل سنگت را نسبت به من نرم نمايد و بيش از اين محتاجم نسازد كه در لگاريتم انديشه به دنبال اندازه تقريبی وفايت بگردم . در انتظار طلوع صبح اميد آرزوهايم.....خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 10:19 توسط درنا |
|
|
سلام امروز از اون روزاييه كه دلم گرفته، دوباره دلم بچه شده و هي دنبال يه بهونه ميگرده، براي چي؟ نميدونم!!!!!! باز دلم هواي يه دوست رو كرده ، يه همدم، يه كسي كه شونههاش پناهگاه اشكام باشه. آههههه........ دلم ميخواد با يكي حرف بزنم، راجع به چي؟ نميدونم!!!!! دلم ميخواد بشينم كنار يكي كه خيلي دوستم داشته باشه و منم خيلي دوسش داشته باشم، سرم رو بزارم رو پاهاش و مثل بچهها براش ناز كنم........ اي كاش هنوز بچه بودم...... اون وقت ديگه به اين همه مشكل الكي فكر نميكردم. خوش به حال ديوونهها !!!!!! چون كه از هفت دولت آزادن. هيچ وقت لازم نيست جواب چراهاي مردم رو بدن. لازم نيست هيچ توضيحي بدن...... خستهام خسته....يه همدم ميخوام....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 آذر1384ساعت 13:10 توسط درنا |
|
I asked God for a flower, and he gave me a garden. I asked God for a tree he gave me a forest. I asked God for a friend and he gave meYOU |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آذر1384ساعت 22:31 توسط درنا |
|
|
بازگشت دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي دل با سكوت و خلوت غم خو گرفته بود. آمد سكوت سرد و گرانبار را شكست! آمد، صفاي خلوت اندوه را ربود! آمد به اين اميد كه در گور سرد دل ، شايد ز عشق رفته بيابد نشانه اي. او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتيلق من بودم و سكوت و غم جاودانه اي. آمد مگر كه باز در اين ظلمت ملال ، روشن كند به نور محبت چراغ من. شايد كه من دوباره بگيرم سراغ شعر ، زان پيشتر كه مرگ بگيرد سراغ من! گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را در ديدگان غمزده اش جستجو كنم. وين نيمه جان سوخته در اشتياق را خاكستر از حرارت آغوش او كنم! چشمان من به ديده او خيره مانده بود تابيد ياد عشق كهن در نگاه ما آهي از آن صفاي خدايي، زبان دل اشكي از آن نگاه نخستين ، گواه ما ناگاه عشق رفته ، سر از سينه بر كشيد آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت. آهي كشيد از سر حسرت كه اين منم! باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب باز آن سرود مهر و محبت، ولي چه سود ، ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت ، من ديگر آن نبودم و او ديگر او نبود!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 آذر1384ساعت 21:44 توسط درنا |
|
|
سلام به همه برو بچ باحال خوبين؟ خوش ميگذره؟ من چند روزيه با يه دوست جون آشنا شدم كه تازه فهميدم اصلا ايران نيست. يعني اون ور آب تشريف دارن!!!!!!!! (حالا يكي نيست به ما بگه تو bf نگرفتي ، حالا هم كه پيدا كردي اينجا نيست؟؟!!!!!!!) ماجراي آشنايي من با اين آقا محمد گل خيلي جالبه، بد نيست شما هم بدونيد: راستش همه چيز از اون جايي شروع شد كه من طبق معمول براي يكي از دوستام كه توي شيرازه يه ايميل زدم، ولي از اونجايي كه هوش و حواس درست و حسابي برامون نمونده (پيريه و هزار و يك درد سر)، آدرس ايميل دوست جونم رو اشتباهي زدم و بعد از چند روز يه آدم خير برام ايميل زد كه نامت به دست من رسيده و ... و اگه مايل باشي ميتونيم با هم دوست نتي بشيم. خلاصه از اونجايي كه آدرس به اسم يه دختر بود و من هم فكد ميكردم دارم با يه دختر آشنا ميشم ، سريع asl دادم و..... بگزريم ......بعد از چند روز ايميل دادن و گرفتن ، تازه فهميدم كه اون آدم خير يه پسره!!!!! و اين جوري شد كه من و محمد با هم آشنا شديم. با حال بود نه؟ مثل توي اين فيلم هاست. به هر حال ما هم اين اتفاق رو به فال نيك گرفتيم و دوستيمون رو شروع كرديم. به اميد اينكه همه دوستي ها برقرار بمونه....... فعلا باي....... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آذر1384ساعت 12:23 توسط درنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 21:57 توسط درنا |
|
|
يكي را دوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نميداند نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نگاهم را نميخواند. به برگ گل نوشتم من، كه او را دوست ميدارم ولي افسوس او گل را به زلف كودكي آويخت، تا او را بخنداند صبا را ديدم و گفتم: صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم كه او را دوست ميدارم... من از بيراهههاي چله برميگردم و آواز شب دارم هزار و يك شب ديگر نگفته زير لب دارم مثال كوره ميسوزم، تنم از عشق اميد طلب دارد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 22:10 توسط درنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل ستاره را به نام نور كوه را به نام سنگ دل رميده مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا به نام كوچكم صدا بزن ..... |
| پیوندهای روزانه |
|
شاهپور عاشقىها دروغه farzadis با مهرداد آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|