![]() |
![]() |
|
|
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه . يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه . يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه . يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه . يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه . يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه . يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه . يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه . يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ، جائی که : چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه . احساس ميکنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 دی1384ساعت 10:46 توسط درنا |
|
|
این شعر رو یه دوست قدیمی گفته:
شب وداع دوباره دل آسمان گرفته است همچون دل من گويي قصد شكست سكوتش را دارد اما من چه بيصدا ميشكنم... چه بيهوده براي ديگران شعر ميگفتم در حالي كه هميشه بودي همچون بت عشق در پس پردههاي تيره اطراف من وقتي ديدمت،از هميشه زيباتر بودي اما من در نهايت رنج درون ميشنوي؟ با توام اي دوست حرفهاي بيصداي دلم روي صفحه پاك كاغذ تلالو ميكند، چگونه نميبيني هنگامي كه دستهاي سردم رابدون پناه به دستهاي گرمت سپردم آنجا بود كه دلم سوخت آتش گرفت... من نميدانستم راست ميگفتي تو در پس هر خنده ميان ما گاه صداي عشق زمزمه ميشد راست ميگفتي تو، گاه در اوج تنهايي، وجود داشتيم در كنار هم بي حس وبي گمان بدون درك وجود هم و اكنون كه ميروي دستان سردم مانند هميشه تنهاست و من افسوس زماني را خواهم داشت كه بودي و احساست نميكردم وجود آتشينت را تكيه گاه عشقت را... در اوج ناباوري احساس ديوانگان را دارم حس شيريني است شايد تو نيز اينچنين باشي فردا تو ميروي و قلبهاي ما براي هيشه از هم دور خواهد ماند با تفاوتهاي بسيار حال، من وتو خوب ميدانيم احساس قلبمان را... فردا تو ميروي و ما همه چيز را از ياد خواهيم برد به همين سادگي اما تنها چيزي كه هرگز از يادمان نخواهد رفت تنهايي است كه بارش را بدون وجود هم به دوش ميكشيم، فردا تو ميروي و دل من همراه توست و خاكستر عشق تو در نهاد من فردا روز وداع است اما، من ميدانم سالهاي ديگر كه خاك ميشويم من و تو يك روح ميشويم يك جسم پاك تا ادامه دهيم حيات تا ادامه داشته باشد عشق.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 دی1384ساعت 10:42 توسط درنا |
|
|
درون آينهها در پي چه ميگردي؟ بيا ز سنگ بپرسيم ؛ كه از حكايت فرجام ما چه ميداند بيا ز سنگ بپرسيم ؛ زان كه غير از سنگ، كسي حكايت فرجام را نميداند! هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است نگاه كن! نگاهها همه سنگ است و قلبها همه سنگ، چه سنگ باراني! گيرم گريختي همه عمر كجا پناه بري؟ خانه خدا سنگ است! به قصههاي غريبانهام ببخشاييد! كه من -كه سنگ صبورم- نه سنگم و نه صبور، دلي كه ميشود از غصه تنگ، ميتركد چه جاي دل كه در اين خانه سنگ ميتركد، در آن مقام كه خون از گلوي ناي چكد عجب نباشد اگر بغض چنگ ميتركد! چنان درنگ به ما چيره شد كه سنگ شديم! دلم از اين همه سنگ و درنگ ميتركد! بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه ميداند، از آن كه عاقبت كار جام ، با سنگ است بيا ز سنگ بپرسيم... نه بيگمان همه در زير سنگ ميپوسيم و نامي از ما بر روي سنگ ميماند؟ درون آينهها در پي چه ميگردي؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 دی1384ساعت 10:9 توسط درنا |
|
|
ديشب به يكباره برف باريد و صبح انفجار كلاغها از شاخههاي سپيد زمستان در دشت است، تا دوردست نگاه دنيايي بيانتها عشق من فصل ديگري رسيده است و زير برف مغرورانه و سخت كوش زندگي ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 دی1384ساعت 10:41 توسط درنا |
|
|
سلام به همه شما دوستاي گلم حالتون خوبه؟ من خيلي سرحال نيستم. نشسته بودم موسيقي گوش ميكردم كه يهو دلم واسه همه چيز تنگ شد. براي شيراز ، براي داراب، براي دانشكده ، براي خوابگاه ، براي.... چه ميشه كرد ؟ من هم هر از چند گاهي دلم ميگيره. ميدونيد، خوابگاه و شهر غريب و دور از خانواده خيلي سخته. ولي يه مزيت داره كه به همه سختياش ميارزه، مزيتشم اينه كه تو اونجا مال خودتي. هركاري ميخواي بكني اين تويي كه تصميم ميگيري . اونجا غصههات مال خودته (و البته چند تا دوست خوب) ، شاديهات مال همه. اونجا هرچي پيش مياد مربوط به خودته. البته خوابگاه يه بدي هم داره . آدم رو بدجوري مستقل ميكنه. شايد بگيد اين كه خيلي خوبه، بله خوبه ولي بعدش كه مثل الان من همه چيز تموم ميشه و بعد از چند سال برميگردي خونه ، ديگه نميتوني محيط خونه رو تحمل كني، ديگه نميتوني ببيني براي چيزاي كوچكم بايد اجازه بگيري. در كل بگم ديگه نميتوني مستقل باشي. به اميد اينكه سال ديگه باز هم توي خوابگاه باشيم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 دی1384ساعت 10:39 توسط درنا |
|
|
پشت پنجرهام را كوبيد گفتم كه هستي؟ گفت: آفتاب بي اعتنا طناب را آماده كردم... پشت پنجرهام را كوبيد گفتم كه هستي؟ گفت: ماه بي اعتنا طناب را آماده كردم... پشت پنجرهام را كوبيدند گفتم كه هستيد؟ گفتند: همه ستارگان دنيا بي اعتنا طناب را آماده كردم... پشت پنجرهام را كوبيد گفتم كه هستي؟ گفت: يك پرنده آزاد من پنجره را با اشتياق باز كردم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 دی1384ساعت 10:39 توسط درنا |
|
|
باور كردني نبود. ديروز كه ساغر بهم گفت يكي از دوستاش فوت كرده اصلا فكرش رو هم نميكردم كسي باشه كه من هم بشناسمش. كسي كه همين چند ماه پيش با ما فارغالتحصيل شد و مدرك مهندسيشو گرفت. به هر حال من هم به نوبه خودم درگذشت آقاي افشار حيدري رو به خانواده محترم و دوستانش تسليت ميگم. پاينده باشيد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 دی1384ساعت 10:51 توسط درنا |
|
|
روزي
سيب سرخ خورشيد خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 دی1384ساعت 10:43 توسط درنا |
|
|
اگر از درياهاي دور به جزيره تنهايي من بازآيي ساعت و قطبنما را در پايت خواهم شكست... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 دی1384ساعت 11:34 توسط درنا |
|
|
هر دو نشسته بودند زير درخت سيب هر دو نشسته بودند زير درخت سيب هادي خرسندي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 دی1384ساعت 12:6 توسط درنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 دی1384ساعت 12:7 توسط درنا |
|
|
درخت با جنگل سخن ميگويد
علف با صحرا ستاره با كهكشان و من با تو سخن ميگويم... احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 دی1384ساعت 11:38 توسط درنا |
|
|
تقصير باد بود بي موقع او وزيد شايد اگر به جاي تير روز تولدم، در ماه مهر بود يا لا اقل، به جاي جمعه در روز شنبهاي، حتي سهشنبهاي شايد اگر كه مادرم پيشاني سياه مرا خوب شسته بود خوشبخت ميشدم تقصير ابر بود آن باد نا رفيق، كه مخالف همي وزيد از دست آن مه و خورشيد زير ابر لجبازي فلك، كه چرا نان ما نداد شايد شباهت مرغك همسايهام به غاز كوتاهي پدر اقبال كج مدار شايد اگر كه شانس؛ آن قهر كرده ز من؛ گيج بيحواس يكبار هم پلاك خانه ما را به ياد داشت خوشبخت ميشدم تقصير ما كه نيست از دست روزگار؛ كه طالع ما را چنين نوشت... ديگر گلايه بس بايد شروع كنم دشوارتر قدم؛ اين اولين قدم اين راه باور خود؛ راه نو شدن با گام اولين آغاز ميشود بايد شروع كنم مكتوب سرنوشت بايد ز سر نوشت كيوان شاهبداغي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 دی1384ساعت 11:50 توسط درنا |
|
|
تكههاي قلبم را با تو قسمت ميكنم شايد هيچ اثري در اين سرماي زمستاني
نداشته باشد؛ اما... براي لحظهاي ميتواني گرماي عشق واقعي را در دستانت حس كني!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 دی1384ساعت 11:58 توسط درنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 دی1384ساعت 12:33 توسط درنا |
|
|
پيش نماز قبله كمی متمايل به چپ
حالا درست پشت سر من نشسته است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 دی1384ساعت 12:29 توسط درنا |
|
|
من نميدانم ... و همين درد مرا سخت ميآزارد. من انتهاي تو را از برق نگاه تو مي فهمم وقتي تو را در آن سپيده ساكت ديدم دانستم كه جز تو هيچ چيز مرا كفايت نخواهد كرد دوستت دارم چرا كه مي شناسمت به دوستي و يگانگي شهر همه بيگانگي و عداوت است هنگامي كه دستان مهربانت را به دست مي گيرم تنهايي غم انگيزت را در مي يابم چشمانت راز آتش است وعشقت پيروزي آدمي است هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد و آغوشت اندك جايي براي زيستن اندك جايي براي مردن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 دی1384ساعت 22:18 توسط درنا |
|
|
اينقدر عصبانيم كه نميتونم هيچي بنويسم. I'm vary angry. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 دی1384ساعت 13:57 توسط درنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 دی1384ساعت 14:14 توسط درنا |
|
|
سينه مالامال درد است اي دريغا مرحمي دل ز تنهايي به جان آمد خدايا همدمي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 دی1384ساعت 12:19 توسط درنا |
|
|
بيا دستهاي يكديگر را بگيريم و با هم از سكوت بگذريم، سدها را بشكنيم، آبها را جاري كنيم، ديوارها را كنار بزنيم و گلها را ببوييم و عشق را ببوسيم و از محبت گردنبندي بسازيم و بر گردن زندگي بياندازيم. بيا عاشق باشيم و با عشق زندگي كنيم، بيا شيشه سياه بيعاطفگي و بيمعرفتي را بشكنيم. بيا مسيرمان را عوض كنيم و «ما» را در مقابل «من» قرار دهيم. بيا با هم باشيم. بيا سنگريزههاي حسرت را به سوي درياي نابودي پرتاب كنيم. بيا پرستيدن را باور كنيم، بيا بالهاي پروانه را زيبا كنيم، بيا مهتاب را بنگريم، بيا عشق را به تماشاي رنگين كمان ببريم و روي رنگ دورنگي خطهاي قرمز رسم كنيم، بيا مژگان چشمانمان را به سوي هم تزيين كنيم، بيا از پنجره احساس به يكديگر بنگريم، بيا عاشق باشيم و با عشق زندگي كنيم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 دی1384ساعت 12:17 توسط درنا |
|
|
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي؟ از كجا ، وز كه خبر آوردي؟ خوش خبر باشي ، اما ، اما گرد بام و در من بي ثمر ميگردي انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري - باري برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس برو آنجا كه ترا منتظرند قاصدك در دل من همه كورند و كرند دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصد تجربههاي همه تلخ با دلم ميگويد كه دروغي تو، دروغ كه فريبي تو، فريب قاصدك هان! ولي... آخر... ايواي راستي آيا رفتي با باد؟ با توام، آي! كجا رفتي؟ آي راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟ مانده خاكستر گرمي، جايي؟ در اجاقي ـطمع شعله نميبندم ـ خردك شرري هست هنوز؟ قاصدك! ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم ميگريند. مهدي اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 دی1384ساعت 21:58 توسط درنا |
|
|
سلام همتون خوب خوبيد؟ خدا رو شكر. داره بارون مياد. هوا خيلي قشنگه . دلم ميخواد برم زير بارون تا خيس خيس بشم.ياد پارسال افتادم كه تو خوابگاه بودم. اونجا هر وقت بارون ميومد همه بچهها ميومدن تو حياط و زير بارون قدم ميزدن. به قول بچهها وقتي بارون ميومد همه رو رسوا ميكرد، چون هركي عاشق بود معلوم ميشد. و ديگه خدا بايد به داد اون كسي ميرسيد كه بيچاره دلش گرفته بود و ميخواست زير بارون با خودش خلوت كنه.....ديگه هر كي ميرسيد يه تيكه بهش مينداخت، و آخر سر از خلوت كردن پشيمونش ميكردن و طرف ترجيح ميداد بره تو اتاقش. ما هم يه وقتايي شباي باروني با دوستام ميرفتيم تو حياط و جو گير ميشديم وبراي بچهها شعر ميخونديم. يادش به خير چه شبايي بود..... به اميد اينكه سال ديگه باز هم روزهاي باروني رو با دوستام تو خوابگاه بگذرونيم. فعلا باي. روزهاي خوبي داشته باشيد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 دی1384ساعت 12:4 توسط درنا |
|
|
خوش به حال من و دريا و غروب خورشيد و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو نديد رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشيد به کف و ماسه ؛که نايابترين مرجانها تپش تب زده نبض مرا می فهميد آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد مثل خورشيد که خود را به دل من بخشيد ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم هيچکس مثل تو و من به تفاهم نرسيد خواستی شعر بخوانم دهنم شيرين شد ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد من که حتی پی پژواک خودم می گردم آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد محمد بهمني |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1384ساعت 21:47 توسط درنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل ستاره را به نام نور كوه را به نام سنگ دل رميده مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا به نام كوچكم صدا بزن ..... |
| پیوندهای روزانه |
|
شاهپور عاشقىها دروغه farzadis با مهرداد آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|