تبليغاتX
ساداکو و هزار درنای کاغذی

سال نو را به همگي تبريك ميگم. امدوارم سال خوبي براي همتون باشه. من فردا دارم ميرم سفر و احتمالا تا يه 20 روزي نيستم.

با آرزوي بهترين‌ها براي همه شما عزيزان.

 

 

خداوندا در اين سالي كه در پيش است

 

نمي‌دانم چه تقديري مرا فرموده‌اي، ليكن

 

در آغاز طلوع روشن سالي، كه مي‌آيد

 

كمك كن تا رها سازم ز خود

 

من كوله بار يك هزار و سيصد و افسوس

 

هزارو سيصد و اندوه

 

خدايا مهربانم كن

 

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

 

تو لبخند رضايت را عطايم كن

 

بفهمان زندگي زيباست

 

خداوندا، تو راه سبز ايمان را نشانم ده

 

تو نيكي پيشه‌ام فرما

 

كه راه حق صبورانه بپيمايم

 

و هرگز من نباشم از زيانكاران

 

رفيقا ، مهربانا، عاشقم فرما

 

مرا در شط پر مهر گذشتت، شست و شويم ده

 

تو پاكم كن، قرارم ده

 

كريما، دستهاي گرم و لبخندي، عطايم كن

 

تو اي نزديك‌تر از من به من

 

اينك مرا درياب، پناهم ده

 

عزيزا، پاسدار حرم هر لحظه‌ام فرما

 

تو ذكرت را عطايم كن

 

كه با يادت دلم آرامشي گيرد

 

حبيبا قدردان خوبي‌ام فرما

 

تو ، گرداننده دلها و چشمانم

 

تو اي تدبير بر هر روز و هر شامم

 

تو چرخاننده احوال ابن دنبا

 

بگردان، حال من را سوي آن حالي كه مي‌داني

 

تو آرامش عطايم كن

 

تو اي آموزگار پاك خوبي‌ها

 

تو راه مهرورزي را نشانم ده

 

بگير اين دست تنهاي مرا، در دست پر مهرت

 

طبيبا، اي كه نامت مرهم دردم

 

شفايي مرحمت فرما

 

تو را مي‌خوانمت اينك

 

اجابت كن مرا، اي منتهاي راه رهجويان

 

تو بر ميناي اين هستي

 

رضا بودن عطايم كن

 

كه من همراه هر سختي

 

بجويم گوهر پنهان و زيباي گشايش را

 

خدايا مزه پاك عطش را بر لبان تشنه‌ام بنشان

 

بنوشان جرعه‌اي از آن طهور ناب روحاتي

 

مرا مست مي جام حضورت كن

 

براي محو تاريكي، بسوزان جهل من را،

 

شعله‌ام گردان

 

مرا در اين سيه سودا، وين سرماي پر سوز و سكوت

 

سايه‌هاي سرد ياري كن

 

و با تدبير پر مهرت

 

سحرگاهان سروش سبز سيماي سعادت ساز ساقي،

 

هديه‌ام فرما

 

خداوندا

 

نمي‌دانم چه تقديري مرا فرموده‌اي اما

 

براي مردمان خوب اين وادي

 

عطا فرما،

 

هزار اميد

 

هزار و سيصد آگاهي

 

هزار و سيصد و هشتاد بهروزي

 

هزار و سيصد و هشتاد و پنج لبخند زيبا را

 

 

 

كيوان شاهبداغي

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 14:22  توسط درنا | 

يخ آب مي شود در روح من.....در انديشه هاي من.....بهار..حضور تو است...بودن تو است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 14:37  توسط درنا | 
سلام

چهارشنبه سوری به همه خوش بگزره.

مواظب خودتون باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 14:51  توسط درنا | 

در هيچ كجاي دنيا دوست ندارم بميرم

 

رقصي محلي‌ام

 

كه ادامه قدم‌هايم را مي‌خواهم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 21:7  توسط درنا | 

بايد امشب بروم

 

بايد امشب چمداني را ،

 

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

 

و به سمتي بروم

 

كه درختان حماسي پيداست...

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 14:42  توسط درنا | 

مادرم گندم درون آب ميريزد
پنجره بر آ‏فتاب گرمي آور ميگشايد
خانه ميروبد غبار چهره ي آيينه ها را ميزدايد
تا شب نوروز
خرمي در خانه ي ما پا گذارد
زندگي بركت پذيرد با شگون خويش
بشكفد در ما و سرسبزي برآرد

اي بهار اي ميهمان دير آينده
كم كمك اين خانه آماده است
تكدرخت خانه ي همسايه ي ما هم
برگهاي تازه اي داده است

گاهگاهي هم


همره پرواز ابري در گذار باد


بوي عطر نارس گلهاي كوهي را


در نفس پيچيده ام آزاد


اينهمه ميگويدم هر شب


اينهمه ميگويدم هر روز


باز ميآيد بهار رفته از خانه


باز ميآيد بهار زندگي افروز

 

 

سياوش كسرايي

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 21:29  توسط درنا | 

روزي ما دوباره کبوترهاي ِمان را پيدا خواهيم کرد


و مهرباني دست ِ زيبائي را خواهد گرفت.

 

روزی که کمترين سرود بوسه است

 

 

و هر انسان


براي ِ هر انسان


برادري‌ست.


روزي که ديگر درهاي ِ خانه‌شان را نمي‌بندند

 

و قفل افسانه است

 

و قل


براي ِ زند‌گي بس است.


روزي که معناي ِ هر سخن دوست‌داشتن است


تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردي.

 

 

روزي که آهنگ ِ هر حرف، زند‌گي‌ست


تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُست‌وجوي ِ قافيه نبرم.

 

 

روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست


تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.

 

 

روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي


و مهرباني با زيبائي يک‌سان شود.

 

 

روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...

 

 

و من آن روز را انتظار مي‌کشم


حتا روزي


که ديگر


نباشم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 10:43  توسط درنا | 

آنگاه كه ...

 

ضربه‌هاي تيشه زندگي را

 

بر ريشه‌هاي آرزوهايت حس مي‌كني؛

 

به خاطر بياور كه...

 

زيبايي شهاب‌ها

 

از شكستن قلب ستارگان است!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 20:54  توسط درنا | 

سلام به همه دوستاي گلم

شرمنده كه دير اومدم ولي اين چند روزه تلفنمون قطع بود. ميدونيد چرا؟ كابل هاي تلفن رو دزديده بودن و كل شهرك بدون تلفن بود!!!!!!!!!!!

خيلي مسخره است، نه؟؟؟ البته بيشتر باعث تاسفه كه تو يه كشور به اين پر نعمتي يه عده‌اي از روي گشنگي دست به اين كارا ميزنن. اينم از دزدياي جديد ديگه!!!!!!

با اين وضعي كه داره پيش ميره بعيد نيست تا چند وقت ديگه مردم همديگرو نخورن؟؟؟!!!!!!

به اميد شرايط بهتر براي ايران عزيز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 20:53  توسط درنا | 

تو به من خنديدي

 

و نمي‌دانستي

 

من به چه دلهره از باغچه همسايه

 

سيب را دزديدم

 

 

باغبان از پي من تند دويد

 

سيب را دست تو ديد

 

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتي و هنوز،

 

سالها هست كه در گوش من آرام ،

 

                                                آرام

 

خش خش گام تو تكرار كنان،

 

ميدهد آزارم

 

 

و من انديشه كنان،

 

غرق اين پندارم

 

كه چرا،

 

            -خانه كوچك ما

 

            سيب نداشت.

 

 

(حميد مصدق)

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 20:24  توسط درنا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 11:3  توسط درنا | 

بگذر از ني از هادي خرسندي

بگذر از ني ، من حكايت ميكنم


وز جدايي ها شكايت ميكنم


ناله هاي ني ، از آن ني زن است


ناله هاي من ، همه مال من است


شرحه شرحه سينه ميخواهي اگر


من خودم دارم ، مرو جاي دگر


اين منم كه رشته هايم پنبه شد


جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد


چند ساعت ، ساعتم افتاد عقب


پاك قاطي شد سحر با نيمه شب


يك شبه انگار بگرفتم مرض


صبح فردايش زبانم شد عوض


آن سلام نازنينم شد «هلو»


وآنچه گندم كاشتم ، روييد جو


پاي تا سر شد وجودم «فوت» و«هد»


آب من«واتر» شد و نانم«برد»


واي من! حتي پنيرم «چيز» شد


است و هستم ، ناگهاني «ايز» شد


من كه با آن لهجه و آن فارسي


آنچنان خو كرده بودم سال سي


من كه بودم آنهمه حاضر جواب


من كه بودم نكته ها را فوت آب


من كه با شيرين زبانيهاي خويش


كار خود در هر كجا بردم به پيش


آخر عمري ، چو طفلي تازه سال


از سخن افتاده بودم ، لال لال


كم كمك ،‌ گاهي «هلو» ، گاهي «پيليز»

 

نطق كردم! خرده خرده ، ريز ريز


در گرامر همچنان سردرگمم


مثل شاگرد كلاس دومم


گاه «گود مورنينگ» من جاي سلام


از سحر تا نيمه شب دارد دوام


با در و همسايه هنگام سخن


لرزه مي افتد به سر تا پاي من


مي كنم با يك دو تن اهل محل


گاهگاهي يك «هلو» رد و بدل


گر هوا خوبست يا اين كه بد است


گفتگو درباره اش صد در صد است


جز هوا ، هر گفتگويي نابجاست


اين جماعت ، حرفشان روي هواست


بگذر از ني ، من حكايت مي كنم


وز جدايي ها شكايت مي كنم


ني كجا اين نكته ها آموخته


ني كجا داند نيستان سوخته


ني كجا از فتنه هاي شرق و غرب


داغ بر دل دارد و تيشه به فرق


بشنو از من ، بهترين راوي منم


راست خواهي ، هم ني و هم ني زنم


سوختند آنها نيستان مرا


زير و رو كردند ايران مرا


كاش ميماندم در آن محنت سرا


تا بسوزانند در آتش مرا


تا بسوزانندم و خاكسترم


در هم آميزد به خاك كشورم


ديدي آخر هر چه رشتم پنبه شد


جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 10:41  توسط درنا | 

عاشقانه همراه من گام بردار

 

به من از آن بگو

که توان گفتنش را به ديگری نداری

 

با من بخند

حتی آنگاه که احساس حماقت می کنی

 

با من گريه کن

آنگاه که دراوج پريشانی هستی

 

تمام زيبايی های زندگی را

 با من شريک باش

و در کنار من

با تمام زشتی ها ستيز کن

 

با من

رويا هايی را بيافرين تا به دنبال آنها رويم

 

در شادی هر چه می کنم

 شريک باش

 

برای رسيدن به آرزوهايمان

ياريم کن

 

با آهنگ عشقمان

با من برقص

 

بيا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداريم

 

بيا تا ابد

در هر قدم از اين سفر

يکديگر را

عاشقانه

در آغوش گيريم...

 

 

.سوزان پوليس شوتز

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 10:36  توسط درنا | 

باور نداشتم كه گل آرزوي من

 

با دست نازنين تو بر خاك اوفتد،

 

با اين همه هنوز به جان مي‌پرستمت،

 

بالله اگر كه عشق اين چنين پاك اوفتد،

 

 

مي‌بينمت هنوز به ديدار واپسين،

 

گريان درآمدي كه: فريدون خدا نخواست!

 

غافل كه من به جز تو خدايي نداشتم!

 

اما- دريغ و درد- نگفتي چرا نخواست!

 

بيچاره دل، خطاي تو در چشم او نكوست

 

گويد به من هر آنچه كه او كرد، خوب كرد!

 

فرداي ما نيامد و خورشيد آرزو،

 

تنها سپيده‌اي زد و آنگه غروب كرد.

 

 

بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم،

 

داني چرا نواي عزا سر نميكنم؟

 

تو صحبت محبت من باورت نبود؛

 

من ترك دوستي ز تو باور نميكنم!

 

 

پاداش آن صفاي خدايي كه در تو بود،

 

اين واپسين ترانه تو را يادگار باد.

 

ماند به سينه‌ام، غم تو، يادگار تو،

 

هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد.

 

ديگر ز پا فتاده‌ام اي ساقي اجل

 

جان تشنه‌ام، بريز به كامم شراب را!

 

اي آخرين پناه من، آغوش باز كن!

 

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را.

 

 

زنده ياد فريدون مشيري

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 10:38  توسط درنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
كوه را به نام سنگ
دل رميده مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام كوچكم صدا بزن .....


پیوندهای روزانه
شاهپور
عاشقىها دروغه
farzadis
با مهرداد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM