![]() |
![]() |
|
|
مردم رفته اند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 21:0 توسط درنا |
|
|
اين متن خوشگل رو مامان جونم نوشته و درمجله موفقيت هم چاپ شد. گفت و گوي نقاش و فرشته نقاشي چيره دست شروع به كشيدن تابلويي از طبيعت كرد و بعد از تمام شدن كار عقبتر ايستاد و با تحسين به تابلوي نقاشي نگريست. از خورشيد تابلو گرما گرفت و در كوهش ابهت را جست و جو كرد. سپس نظري به دريا انداخت. چنان به تابلو خيره شده بود كه فكر نميكرد در اين دنيا كسي ديگر در اطرافش مشغول تماشا باشد. در همين اثنا فرشتهاي از سوي خداوند عالم با تلنگري مهربانانه توجه نقاش را به سوي خود جلب كرد و به او گفت: باترسيم يك تابلوي كوچك كه هيچ جان و بقايي ندارد، چنان به وجد آمدهاي كه از شكر نعمات اصلي آن غافل شدي. اگر خداوند اين كوه و خورشيد و دريا و تمامي طبيعت را براي تو خلق نميكرد تو چه ميخواستي بكشي و لذت ببري. اين قدر از تابلوي بيجان خود لذت بردهاي كه از تابلوي حقيقي نعمت هاي خدا غافل ماندهاي. نقاش مدتي به حرفهاي فرشته فكر كرد، سپس به پيشگاه احديت سر تعظيم فرود آورد و تمام عمر علاوه بر كشيدن نقاشي هاي زيباتر، لحظهاي از تسبيح آن ذات ابدي دست بر نداشت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 21:0 توسط درنا |
|
|
سلام به همه شما دوستاي گلم. خوبين؟ خوشين؟ خدا رو شكر. امروز ميخوام از يه دوست جون چندين ساله براتون بگم. من و نياز جونم بيشتر از 10 سال كه با هم دوستيم. ديگه به قدري صميمي هستيم كه من بيشتر از اينكه با خواهر خودم نزديك باشم با نياز هستم. خلاصه اين عزيز من در حال حاضر داره يه حس جديد رو تجربه ميكنه! يه حسي كه تازه احساس كرده بهش احتياج داره. چند وقتيه كه دلش ميخواد يه دوست پسر داشته باشه كه به قول خودش باهاش كل كل داشته باشه!!!!!!( دوست منه ديگه، دوست نميشه ، نميشه، حالا هم كه ميخواد اين طوري!!!!) نياز جونم چند روزيه كه با يكي آشنا شده كه بدتر از من نميدونه چه طوري بايد باهاش رفتار كنه! ديروز اومده بود خونه ما و از من ميپرسيد كه چه كار كنه! من هم به عنوان مشاور اعظم! تجربيات نداشتهام رو صادقانه در اختيارش گذاشتم( كور دگر عصا كش كور دگر شد). ولي خداييش شناختن شما پسرا هم كار سختيهها!!!!!! آخه اكثر پسرا خيلي غير قابل پيش بيني هستن. به اميد موفقيت براي عزيز دل خودم و همه شما دوستان. تا بعد. .................................................................................................................................... تخته سنگي ميبيني از يك كوه خاموش و با خود ميگويي: خلقتشان اين چنين است! اما اگر كمي مهر بورزي، خواهي ديد كه مردها... آتشفشان ايدههاي عاشقانهاند!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 21:5 توسط درنا |
|
|
واي خدا چه قدر دلم گرفته. از ديروز تا حالا همين طورم. نميدونم شايد يه جورايي شوكه شدم. آخه ديروز خونه داييم بوديم. پسرش يك سال از من بزرگتره و از بچگي خيلي با هم خوب بوديم. ديروز هم مثل خيلي وقتاي ديگه برام از دوست دختراش گفت. ولي با اين تفاوت كه اين دفعه مسئله جدي شده و بچمون عاشق شده و ميخواد بره خواستگاري. نكته جالبش تو اينه كه دختره دقيقا هم سن منه. يعني همون سال و همون ماه و حتي همون روزي كه من به دنيا اومدم.!!!!!!!!!!! يه چيز ديگه هم كه هست، اينه كه: داييم من رو خيلي دوست داره و اين جور كه بوش مياد خيلي دلش ميخواد من رو عروسشون كنن!!!!!!!! و حالا اين پسردايي كوچولوي ما نميدونه چه جوري بگه كه اين دختره رو ميخواد. به قول خودش روش نميشه( آخي نازي) ولي خداييش نميدونستم اينقدر برام مهم باشه.!!!!!!!! به هر حال براش آرزوي خوشبختي ميكنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 فروردین1385ساعت 21:6 توسط درنا |
|
|
گاه يك لبخند، آنقدر عميق ميشود كه گريه ميكنم گاه: يك نغمه، آنقدر دست نيافتني است كه با آن زندگي ميكنم گاه: يك نگاه آن چنان سنگين است ، كه چشمانم، رهايش نميكنند گاه: يك عشق آن قدر ماندگار است، كه فراموشش نميكنم. مجله موفقيت |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 21:8 توسط درنا |
|
|
قابل توجه آقا پسرايي كه جرات نه شنيدن ندارن: اگر كلمه نه نبود، عشق هيچ وقت به وجود نمي آمد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 22:7 توسط درنا |
|
|
چه قدر بچه بوديم، خيلي نگذشته ولي چه قدر عوض شديم. باز هم ياد دانشكده و بچهها افتادم. دانشكده كه چه عرض كنم به قول بچهها دبيرستان دخترانه، كه اشتباها چند تا پسر هم توش بود. تبعيديهاي دانشگاه شيراز بوديم ديگه. وقتي ميرفتيم براي اردو دانشكده كشاورزي شيراز كه توي باجگاه هست، ديگه آخر بدبختي بود. آخه ما هم مثلا دانشجوي دانشگاه شيراز بوديم. فقط چون كارداني بوديم به داراب تبعيدمون كرده بودن. به هر حال گذشت... يه وقتايي كه ياد اون روزا ميوفتم ميبينم از چه چيزاي بيخودي ناراحت ميشديم . چه چيزاي الكي رو جدي ميگرفتيم و چه بحث هايي كه راه نمي انداختيم، و چه مسائلي رو كه ميتونست جدي بشه و نذاشتيم كه بشه. از خدا ميخوام كه كمك كنه كارشناسي قبول بشم تا يه فرصت دوباره داشته باشم. حالا خيلي بهتر ميتونم از پس مشكلاتم بربيام. حالا ديگه برخوردام بهتر شده. حالا تجربههام بيشتر شده. حالا........ بزرگتر شدم. به اميد قبولي و جبران اشتباهات. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 20:58 توسط درنا |
|
|
من و تو بايد اتفاقات خوب را به وجود آوريم، من و تويي كه ميتوانيم در هر كجاي جهان باشيم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 21:6 توسط درنا |
|
|
فصلی را با نام تو آغاز می کنم با نام بهار عطر سنگین اقاقی های سپید فصلی را با نام تو آغاز می کنم با نام تابستان عطش عرق کرده ی درختان گیلاس فصلی را با نام تو آغاز می کنم با نام پاییز رامش شاخه های زرد بید فصلی را با نام تو آغاز می کنم با نام زمستان برفی ترین خاستگاه آرزوهای روشن فصلی را با نام تو آغاز می کنم که خود فصلی دیگریست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 21:18 توسط درنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 21:7 توسط درنا |
|
|
ـ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفت ـ نازلي! سخن بگو نازلي سخن نگفت نازلي سخن نگفت
احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 فروردین1385ساعت 9:58 توسط درنا |
|
|
صدا كن مرا صداي تو خوبست صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم! بيا تا برايت بگويم كه تنهايي من چه اندازه است... و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نميكرد «و خاصيت عشق اينست» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 13:47 توسط درنا |
|
دوستم داري را از من بسيار بپرس دوستت دارم را با من بسيار بگو... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 22:17 توسط درنا |
|
|
سلام به همه دوستاي گلم حال و احوالتون خوبه؟ تعطيلات نوروز خوش گذشت؟ ما هم بلاخره سفرهاي ماركوپولوييمون تمام شد و برگشتيم به تهران خودمون. جاتون خالي رفتيم اصفهان- شيراز- بوشهر و آبادان. خلاصه خيلي خوش گذشت. مخصوصا آبادان كه من به عنوان يك آباداني الاصل براي اولين بار بود كه ميرفتم. ولي جدا باحال بود. اميدوارم كه به شما هم خوش گذشته باشه. فعلا باي باي. .................................................................................................................................... نه! نرو!صبر كن قرارمان اين نبود بايد سكه بيندازيم اگر شير آمد: ترديد نكن كه دوستت دارم اگر خط آمد: مطمئن باش كه دوستدارت هستم ...صبر كن سكه بيندازيم اگر دوستت نداشتم... آن وقت برو! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 21:12 توسط درنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل ستاره را به نام نور كوه را به نام سنگ دل رميده مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا به نام كوچكم صدا بزن ..... |
| پیوندهای روزانه |
|
شاهپور عاشقىها دروغه farzadis با مهرداد آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|